عوارض فراموشی
فرار…
بیحساب و بیهدف و بیاختیار… دور خاطراتمان میچرخیم و هر لحظه از زندگی دور میشویم…
بازگشت…
به نقطهی شروع… جایی که دلیل تمام این سرگیجههاست…
افسوس که هشدارهای تابلوی مقدس برایم ناخوانا بود…..
واگیر
تب سرد نخندیدن یه بیماریِ واگیره
چقد کوتاهه خوشبختی، چقد آسون به … میره
دلم تنگه واسه درد و ملاقاتای بی نوبت
بگم: بازم امیدی هست، تو با چشمک: یه کم دیره
پناه بگیرید…
پشت دستهایتان پناه بگیرید
راه دیدن و گفتن را باید بست تا طوفان شرِ احساسی که میخواهد بیپرده ببیند و فریاد بزند آرام شود
حالا وقت مناسبی برای مذاکرات حواس پنجگانه نیست…
گره کور
کاش به شما که این مزخرفات را میخوانید چیزی غیر از تجربه ثابت کند که اگرچه گره خوردن زندگی و سرنوشت آدمها به هم هیجان انگیز است اما از گره کور انتظاری جز پریشانی نمیتوان داشت… اضطرابی که انسان را کنجکاو میکند در پی کشف حالتی غیر از خواب و بیداری باشد…..
هجوم
زیر هجوم راههای لعنتی، ارزشمندترین چیزی که از دست میرود نگاه همراه با حمایت دیگران است… روزی که دیگر کسی باور نمیکند عاشق سختترین راه باشی و بیخیال رسیدن….. دلم برای دلشورهی دو راهی تنگ شده……….



