ابلیس من

تندیس می‌تراشم از سنگ دلم که دنیا
راحت شه از حرفای سختی که تو سینه دارم

بازی بغض آهنی پایان خطه، اینبار
با رمی تو میمیره ابلیس و تمومه کارم…

محسن غیاثی | ۵ خرداد ۱۳۹۰

کشف مزخرف

چند وقت است توی سرم چاه نفت پیدا شده!

دنیای غریبیست… از اراجیفی که مدتها روی هم انباشته‌ام تنها بوی بد و سردردش به من می‌رسد.

وقت آن است تا دیر نشده عهدنامه‌ای ننگین ببندم و آسوده به دوست داشتن آن‌هایی مشغول شوم که با لبخند جواب سلامم را داده‌اند…

هر انگی که فکر کنید به من می‌چسبد…

محسن غیاثی | ۵ فروردین ۱۳۹۰

دی تا اسفند

میلرزم از قحطی دستای تو
با هر بهانه‌ای تو این زمستون

دیِ منی تا آخرای اسفند
دوری مثِ عشق تو سینه پنهون

محسن غیاثی | ۷ دی ۱۳۸۹

عاشق بمان

“فارغ که شوی همین درد بس که باید آنچه زائیدی را بزرگ کنی”

هنوز نصیحت آن زن را به یاد دارم:

عاشق بمان…

محسن غیاثی | ۱۶ آذر ۱۳۸۹

شاید

صدام کن شاید این مرده به جون تازه مهمون شد
کویر خشک حرفامون دوباره خیس بارون شد

دارم میرم به روزایی که چیزی جز سیاهی نیست
صدام کن شاید این فریاد نجات هر دوتامون شد

محسن غیاثی | ۱۱ آذر ۱۳۸۹
فیس‌بوک  یاهو  گوگل  مشترک فید وبلاگ بشین  تویتر